چقدر این سال هشتاد و هفت عجیب است!
آن روز که آن طور مظلومانه اعتراف کردم جای دیگری هست که خیلی خیلی خیلی هر از گاهی چند خطی درش می نویسم هیچ فکر نمی کردم اینقدر زود دلم بخواهد یکی از آن هر از گاه ها را رقم بزنم. و بدتر از آن، نه تنها در آن عصر بدجور دل انگیز بهاری نمی دانستم پسورد آن جای دیگر را یادم رفته، که حتی الان هم باورم نمی شود که پسوردش را یادم رفته است. خیلی درد دارد ها! مطمئن نیستم، اما فکر کنم دردش شبیه به احساس مادرهایی باشد که بچه شان جلوی چشم شان پر پر می شود و فقط نشانه هایی و شاید خاطراتی ازش باقی می ماند!! نه ولش کن... اصلا مطمئن نیستم.
اگر بدانی... اگر بدانید این روزها چقدر عجیبند. اگر بدانی این روزها چه حس هایی را تجربه می کنم. لحظاتی عجیب و احساس هایی عجیب تر! این روزها همه بیشتر و بیشتر از همیشه مهربانند. این روزها بیشتر از همیشه اس ام اس های مهربانانه برایم می آید، این روزها گویا همه بیشتر دوستم دارند... حتی گویا همه چهره دیگری شده اند. از همکار جدی و فرمالم بگیر تا خانواده ام، تا نزدیکترین و صمیمی ترین دوستانم و تا شماهایی که هر از گاهی لا به لای خاطراتم سرک می کشید و نه بیشتر.
این روزها بیشتر از همیشه و همیشه می شنوم که تنها نمان... که بیا اینجا... که عصر برنامه ات چیه... که شب برنامه ات چیه... که مراقب خودت باش... که کاری داری بگو من انجام بدم... این روزها در هزار برنامه سینما و پارک و بام تهران و... غرق شده ام و این روزها بیشتر از همیشه دلم می گیرد و این روزها بیشتر از همیشه تنهایی را دوست دارم و این روزها بیشتر از همیشه دست رد به همه این مهربانی ها می زنم.
می دانم، می دانم که درست خواهد شد. که من کنار خواهم آمد. که سخت تر از همه دردهایی که کشیده ام نیست. نه اصلا نیست. حتی مقایسه اش هم اشتباه است، چرا که اصلا درد نیست... می دانم... می دانم... اما چه کنم که خلا نبودش آنقدر بزرگ است که در تمام روزها و ساعت ها و ثانیه هایم مشهود است، آنقدر که گاهی فکر می کنم قلبم طاقت تحملش را ندارد... که گاهی فکر می کنم اشک هایم تمام می شوند، اما این دل باز نمی شود.
شاید نمی فهمی ام... اما او می فهمید.... شاید برای همین لحظه آخر سرم را در آغوشش گرفت و گفت هر وقت خواستی گریه کنی با خودت بگو او که من را گذاشت و رفت ارزش گریه کردن ندارد! برای همین مدام زنگ می زند و مدام می گوید نبینم ناراحت باشی، یا من بر می گردم یا تو را هم می برم... و من مانده ام با دلی که نه طاقت ماندن دارد و نه کششی به رفتن!
گفتم که... این سال هشتاد و هفت گویا سال عجیبی است. خیلی عجیب... آن قدر عجیب که من هر روز عصر پشت میزم می نشینم و به انبوه نقشه ها و کارهای روی میزم نگاه می کنم، اما حوصله انجامشان را ندارم.... آنقدر عجیب که وقتی از شرکت بیرون می آیم یک نفس عمیق می کشم و از دیدن برگ های تازه سبز شده ذوق می کنم، اما حوصله و انگیزه قدم زدن و لذت بردن ندارم... آنقدر عجیب که از توجه دوستانم احساس خوبی می کنم، اما حوصله و انگیزه اینکه ساعتی از وقتم را با آنها بگذرانم ندارم و آنقدر عجیب که هیچ جای خاصی نیست که دلم بخواهد برم و هیچ کار خاصی نیست که بخواهم بکنم، اما حوصله خانه رفتن هم ندارم!
همه اینها را نوشتم... اشکالی ندارد... اما می دانم که این تنهایی پوئن هایی دارد که باید یکی یکی کشفشان کنم. و می دانم که می توانم... فقط اگر این زمان لعنتی بگذرد... اگر این روزها و شب هایی که چشمان من آماده تلنگری برای فرو ریختن هستند، بگذرند... و اگر من کمی صبور باشم.
پ.ن: دوست دارم نظر خواهی را باز بگذارم، اما خواهش می کنم از این جمله هایی که در جلسه های ان ال پی و امثالش به خورد آدم می دهند تحویلم ندهید! نگویید این فرصت خوبیست برای استقلال، نگویید این همه وابستگی خوب نیست، نگویید تنهایی آدم ها را به خدا و به خودشان نزدیک تر می کند، نگویید این مملکت جای ماندن نیست و فرصتی که داری را از دست نده و از این دست حرفها... که من همه اینها را می دانم و مطمئن باشید از کنار هیچ کدامشان چشم بسته و فکر نکرده نمی گذرم. من فقط به زمان احتیاج دارم... و به اینکه صبور باشم. خیلی صبور.
این پست را هم فقط بگذارید به حساب یک احساس نیاز، یک احساس نیاز به حرف زدن با کسانی که شاید کمی و فقط کمی دریا پری را می شناسند... چرا که فردا روز دیگری است، شاید سرآغاز روزهایی که زندگی باید کم کم روی روال عادی اش بیافتد.

