تبليغاتX
دریا پری
 

چند هفته پیش که در اتاق معاونمان پق زدم زیر گریه، فردایش برایم ایمیلی فرستاد که اولین خطش جمله زیر بود...

"خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان، اما به قدر فهم تو کوچک می شود، به قدر نیاز تو فرود می آید،

به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کار گشا..."

از آن روز به بعد هر روز و هر روز این جمله را می خوانم و قلبم از اطمینان به حضورش آرام می شود...

 

+ نوشته شده توسط دریا پری در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:28 |

 

در قلبت را برای هیچ کس باز نکن،

چون کسی که دوستت دارد خودش کلید دارد...

 

+ نوشته شده توسط دریا پری در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:33 |

بذر

پیش از آن که خودش ترک بردارد

خاک را نمی شکافد.

 

گاهی که به سال های اخیر نگاه می کنم از این همه موج های سینوسی زندگی ام متعجب می شوم، و بیشتر از همه از اینکه من، همین خود  ٍ من چطور در جریان هر کدام از این موج ها مبارزه کرده ام، رنج کشیده ام و در ازایشان آموخته ام. این روزها مدام فکر می کنم دیگر خدا چه چیزی برایم کنار گذاشته است... اول زندگی بدون مادری که ستون خانواده بود، بعد چند صباحی زندگی با کسی که قرار نبود جای مادر باشد اما حضورش ملموس بود و بعد یک طور دیگر و بعد زندگی دانشجویی و مسئله ها و درگیری هایش که کم هم نبودند و حالا طور دیگری... و می دانی جالب تر از همه چیست... اینکه هیچ کدام از این حالت ها شبیه هم نبودند و نیستند. هر کدامشان من را با لحظه ها و روزها و حس های جدیدی روبرو کرده اند و می کنند و هر کدام از من، من ٍ دیگری می سازند. گویی که هر کدام تراشم می دهند، گویی که هر کدام من را با بخش جدیدی از وجودم آشنا می کنند، گویی که هر کدام پرده های جدیدی را لایه لایه، از من و افکارم و جامعه ام کنار می زنند... گویی که هر کدام با زبان بی زبانی به من می گویند هنوز فرسنگ ها تا آنچه که باید بودن، فاصله داری... و گویی که هر کدام من را نسبت به خودم مغرور می کنند و وادارم می کنند دریا پری را بیشتر ببینم و بیشتر دوست داشته باشم!

 

پ.ن: یکی از لحظه های شدیدا خاص این زندگی جدید کمپوت و مربا پختن است! باورتان می شود... آن هم من، همین منی که لب به مرباهای رنگارنگ خواهر خانم نمی زدم! حالا نمی دانم این روزها چه بلایی به سرم آمده... فقط تا بلای بیشتری به جانم نریخته باید یکی از این موسسات خدماتی ِ قابل اعتماد را پیدا کنم، وگرنه اگر دو بار دیگر این خانه را بشویم و بسابم شک نکنید که می میرم!

 

+ نوشته شده توسط دریا پری در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:12 |

زندگی آنقدر عجیب نیست که شما تصور می کنید،

زندگی آنقدر عجیب است که شما نمی توانید تصور کنید...

 

 

نمی دانم هیچ وقت گیر افتاده اید بین حجم عظیم احساست یک طرفه ای که به سمتتان سرازیر می شود و شما هیچ جوابی برایش ندارید. سردید و سخت... خاموشید و بی تفاوت... اصلا همه چیز برایتان السویه است.

 

 مدت هاست که در چنین موقعیتی گیر افتاده ام و فقط سکوت کرده ام... سکوت کرده ام، بی تفاوتی کرده ام... خونسرد بوده ام و مهمتر از همه تحمل کرده ام. اما این روزها احساس می کنم خیلی لبریزم، به وضوح می بینم که کاسه صبرم بدجور در حال لبریز شدن است. به وضوح می بینم این توجهی که با بهانه و بی بهانه به سمتم سرازیر می شود فقط دورم می کند و چقدر از این موضوع که ممکن است بقیه تصور کنند ارتباط خاصی بین ما هست ناراحتم.

 

نمی دانم، شاید هم این اتفاق آخر به اوج رسانده ام. چند روز پیش بعد از صد نفر را واسطه کردن بسته ای بدستم رسید که همان لحظه فکر کردم این دیگر آخرین حرکت این بازی موش و گربه است! همان لحظه فکر کردم الان می روم، رو در رویش می ایستم و تمام سکوت این مدتم را سرش فریاد می کشم، به خاطر رفتارهایش مواخذه اش می کنم و بلند می گویمش بس کن! بلند می گویمش بگذار دو آشنا باقی بمانیم... فکر کردم می روم و می گویمش نمی دانی، نمی فهمی، عشق اجباری نیست...

 

اما همه این جمله ها چند ثانیه بیشتر دوام نداشتند، به محض اینکه در بسته را باز کردم همه شان فراموش شدند و به وسعت همه شان دلم گرفت و سینه ام سنگین شد. نمی دانم، نمی دانم چقدر به هر حرف من، هر حرکت من دقت می کنی تا علایقم را کشف کنی و در صدد برآورده کردنشان بر آیی. نمی دانم چقدر برای همه این کارهای کوچک که کنار هم به محبتی بزرگ تبدیل می شوند انرژی و احساس می گذاری، فقط می دانم همان لحظه ای که چشمم به محتویات داخل بسته افتاد از خدا خواستم این احساس یک طرفه را از دلت پاک کند. همان لحظه به خدا گفتم خدایا چرا اینقدر عجیبی! یا چرا من اینقدر عجیبم، چرا اینقدر با خیلی از هم جنسانم متفاوتم. مگر نه اینکه چنین محبتی یا اصلا یک رابطه عاشقانه ی در اوج درک متقابلی آرزوی هر آدمی می تواند باشد. پس چرا من اینقدر نسبت به این آدم سردم. اینقدر بی تفاوتم، آنقدر که هر چه در درونم می گردم، می بینم ذره ای علاقه ای به هیچ چیزی که به او متصل باشد ندارم. و از همه اینها دلم می گیرد و نگرانش می شوم. شاید چون معتقدم ما خیلی وقت است که دوره چنین احساس های یک طرفه ای را پشت سر گذاشته ایم. معتقدم دیگر در سال هایی از زندگیمان هستیم که نباید به این شدت روی احساساتمان، به خصوص اگر از جنس یک طرفه باشند، قمار کنیم. پس نمی خواهم، نمی خواهم که اسیر محبتش شوم و یک روز به خودم بیایم و ببینم این آدم را دوست دارم چون دوستم دارد، چون برای شادیم هر کاری می کند و چون من را در محبتش غرق می کند... و دوستش ندارم چون این آدم است،  چون اینگونه فکر می کند، اینگونه زندگی می کند... یا اصلا اینجوری حرف می زند، اینجوری راه می رود، اینجوری می خندد و... و همه اینها یعنی من این آدم را دوست دارم برای خودم و نه برای خودش و من این را نمی خواهم. نمی خواهم حوصله حرف هایش را نداشته باشم، نمی خواهم نگاهش نکنم و نگاهش را نخواهم، نمی خواهم آینده اش، خانواده اش، دوستانش، افکارش و هر ذره ای که از اوست برایم مهم نباشد...و متاسفم، متاسفم که الان در چنین نقطه ای هستم...

  

پ.ن: از کامنت های خصوصی و غیر خصوصی همه شما ممنونم. حالا دیگر فکر نمی کنم این دنیای مجازی بی وفاست!!

 

 

+ نوشته شده توسط دریا پری در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:36 |

 

خوب نگاه ام می کردی اگر -

آسمان می شدم

برای تو

که دل ات

پرواز می خواست!

 

 

+ نوشته شده توسط دریا پری در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:6 |