تبليغاتX
دریا پری

 

" با من تماس بگیر خدایا

حتی هزار بار

وقتی که نیستم

لطفا پیام خودت را

روی پیام گیر دلم بگذار "

 

+ نوشته شده توسط دریا پری در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 22:58 |

 

بزرگترین لطف این شب های بهاری می دانی چیست...

یک کتاب بگیری دستت، موقع برنامه مثلث شیشه ای روی کاناپه دراز بکشی و گوجه سبز و زردآلو بخوری! هر از گاهی دو خط بخوانی، یک نگاه به صفحه تلویزیون کنی و باز گوجه سبز و زردآلو!

برای اختتامیه هم کتاب را بگیری بغلت و به " شبی تمام می شوم، فقط به من اشاره کن" گوش دهی و کیف کنی، حتی اگر به اندازه " من و رها کن از این فکر تنهایی" دوستش نداشته باشی.

 

 

+ نوشته شده توسط دریا پری در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 16:54 |

 

گاهی می شود،

برای یک "پسر بچه فال فروش" که دفتر مشق اش را کنار دستش پهن کرده و در حالیکه مداد را بین انگشت های کوچکش گرفته، کارش را استادانه انجام می دهد،

در مقایسه با یک فرصت طلب ِ تمام عیار، احترام بیشتری قایل شد.

 

+ نوشته شده توسط دریا پری در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 10:47 |

زندگی قرص ِ نانی است

روی آب ِ حوض ِ خانه ی خاطرات

سهم ماهی های سرخ

که همیشه، عاشقند

باور کن

 

می خواهم یک آی پاد بخرم، یکی از این آی پادهای finger touch خوشگل ِ Apple.

برای یک نفری، می خواهم هدیه بخرم.

نه mp3 و نه mp4 ، فقط و فقط یک آی پاد... گفتم که می خواهم هدیه بخرم...

.

.

.

فقط مدام یاد جمله ای که در یکی از همین وبلاگ های آبی و نارنجی و خاکستری خوانده ام، می افتم...

گفته بود... آی پاد هم مثل بعضی آدم هاست که برایشان در حد توانت انرژی می گذاری و هزینه می دهی، اما در آخر می بینی ارزش هیچ کدام را نداشته است.

.

.

.

اما به هر حال گفتم که... می خواهم یک آی پاد ِ خاص، برای یک هدیه خاص و برای یک آدم خاص بخرم.

 

 

+ نوشته شده توسط دریا پری در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 23:22 |
 

چند هفته پیش که در اتاق معاونمان پق زدم زیر گریه، فردایش برایم ایمیلی فرستاد که اولین خطش جمله زیر بود...

"خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان، اما به قدر فهم تو کوچک می شود، به قدر نیاز تو فرود می آید،

به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کار گشا..."

از آن روز به بعد هر روز و هر روز این جمله را می خوانم و قلبم از اطمینان به حضورش آرام می شود...

 

+ نوشته شده توسط دریا پری در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:28 |

 

در قلبت را برای هیچ کس باز نکن،

چون کسی که دوستت دارد خودش کلید دارد...

 

+ نوشته شده توسط دریا پری در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:33 |

بذر

پیش از آن که خودش ترک بردارد

خاک را نمی شکافد.

 

گاهی که به سال های اخیر نگاه می کنم از این همه موج های سینوسی زندگی ام متعجب می شوم، و بیشتر از همه از اینکه من، همین خود  ٍ من چطور در جریان هر کدام از این موج ها مبارزه کرده ام، رنج کشیده ام و در ازایشان آموخته ام. این روزها مدام فکر می کنم دیگر خدا چه چیزی برایم کنار گذاشته است... اول زندگی بدون مادری که ستون خانواده بود، بعد چند صباحی زندگی با کسی که قرار نبود جای مادر باشد اما حضورش ملموس بود و بعد یک طور دیگر و بعد زندگی دانشجویی و مسئله ها و درگیری هایش که کم هم نبودند و حالا طور دیگری... و می دانی جالب تر از همه چیست... اینکه هیچ کدام از این حالت ها شبیه هم نبودند و نیستند. هر کدامشان من را با لحظه ها و روزها و حس های جدیدی روبرو کرده اند و می کنند و هر کدام از من، من ٍ دیگری می سازند. گویی که هر کدام تراشم می دهند، گویی که هر کدام من را با بخش جدیدی از وجودم آشنا می کنند، گویی که هر کدام پرده های جدیدی را لایه لایه، از من و افکارم و جامعه ام کنار می زنند... گویی که هر کدام با زبان بی زبانی به من می گویند هنوز فرسنگ ها تا آنچه که باید بودن، فاصله داری... و گویی که هر کدام من را نسبت به خودم مغرور می کنند و وادارم می کنند دریا پری را بیشتر ببینم و بیشتر دوست داشته باشم!

 

پ.ن: یکی از لحظه های شدیدا خاص این زندگی جدید کمپوت و مربا پختن است! باورتان می شود... آن هم من، همین منی که لب به مرباهای رنگارنگ خواهر خانم نمی زدم! حالا نمی دانم این روزها چه بلایی به سرم آمده... فقط تا بلای بیشتری به جانم نریخته باید یکی از این موسسات خدماتی ِ قابل اعتماد را پیدا کنم، وگرنه اگر دو بار دیگر این خانه را بشویم و بسابم شک نکنید که می میرم!

 

+ نوشته شده توسط دریا پری در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:12 |

زندگی آنقدر عجیب نیست که شما تصور می کنید،

زندگی آنقدر عجیب است که شما نمی توانید تصور کنید...

 

 

نمی دانم هیچ وقت گیر افتاده اید بین حجم عظیم احساست یک طرفه ای که به سمتتان سرازیر می شود و شما هیچ جوابی برایش ندارید. سردید و سخت... خاموشید و بی تفاوت... اصلا همه چیز برایتان السویه است.

 

 مدت هاست که در چنین موقعیتی گیر افتاده ام و فقط سکوت کرده ام... سکوت کرده ام، بی تفاوتی کرده ام... خونسرد بوده ام و مهمتر از همه تحمل کرده ام. اما این روزها احساس می کنم خیلی لبریزم، به وضوح می بینم که کاسه صبرم بدجور در حال لبریز شدن است. به وضوح می بینم این توجهی که با بهانه و بی بهانه به سمتم سرازیر می شود فقط دورم می کند و چقدر از این موضوع که ممکن است بقیه تصور کنند ارتباط خاصی بین ما هست ناراحتم.

 

نمی دانم، شاید هم این اتفاق آخر به اوج رسانده ام. چند روز پیش بعد از صد نفر را واسطه کردن بسته ای بدستم رسید که همان لحظه فکر کردم این دیگر آخرین حرکت این بازی موش و گربه است! همان لحظه فکر کردم الان می روم، رو در رویش می ایستم و تمام سکوت این مدتم را سرش فریاد می کشم، به خاطر رفتارهایش مواخذه اش می کنم و بلند می گویمش بس کن! بلند می گویمش بگذار دو آشنا باقی بمانیم... فکر کردم می روم و می گویمش نمی دانی، نمی فهمی، عشق اجباری نیست...

 

اما همه این جمله ها چند ثانیه بیشتر دوام نداشتند، به محض اینکه در بسته را باز کردم همه شان فراموش شدند و به وسعت همه شان دلم گرفت و سینه ام سنگین شد. نمی دانم، نمی دانم چقدر به هر حرف من، هر حرکت من دقت می کنی تا علایقم را کشف کنی و در صدد برآورده کردنشان بر آیی. نمی دانم چقدر برای همه این کارهای کوچک که کنار هم به محبتی بزرگ تبدیل می شوند انرژی و احساس می گذاری، فقط می دانم همان لحظه ای که چشمم به محتویات داخل بسته افتاد از خدا خواستم این احساس یک طرفه را از دلت پاک کند. همان لحظه به خدا گفتم خدایا چرا اینقدر عجیبی! یا چرا من اینقدر عجیبم، چرا اینقدر با خیلی از هم جنسانم متفاوتم. مگر نه اینکه چنین محبتی یا اصلا یک رابطه عاشقانه ی در اوج درک متقابلی آرزوی هر آدمی می تواند باشد. پس چرا من اینقدر نسبت به این آدم سردم. اینقدر بی تفاوتم، آنقدر که هر چه در درونم می گردم، می بینم ذره ای علاقه ای به هیچ چیزی که به او متصل باشد ندارم. و از همه اینها دلم می گیرد و نگرانش می شوم. شاید چون معتقدم ما خیلی وقت است که دوره چنین احساس های یک طرفه ای را پشت سر گذاشته ایم. معتقدم دیگر در سال هایی از زندگیمان هستیم که نباید به این شدت روی احساساتمان، به خصوص اگر از جنس یک طرفه باشند، قمار کنیم. پس نمی خواهم، نمی خواهم که اسیر محبتش شوم و یک روز به خودم بیایم و ببینم این آدم را دوست دارم چون دوستم دارد، چون برای شادیم هر کاری می کند و چون من را در محبتش غرق می کند... و دوستش ندارم چون این آدم است،  چون اینگونه فکر می کند، اینگونه زندگی می کند... یا اصلا اینجوری حرف می زند، اینجوری راه می رود، اینجوری می خندد و... و همه اینها یعنی من این آدم را دوست دارم برای خودم و نه برای خودش و من این را نمی خواهم. نمی خواهم حوصله حرف هایش را نداشته باشم، نمی خواهم نگاهش نکنم و نگاهش را نخواهم، نمی خواهم آینده اش، خانواده اش، دوستانش، افکارش و هر ذره ای که از اوست برایم مهم نباشد...و متاسفم، متاسفم که الان در چنین نقطه ای هستم...

  

پ.ن: از کامنت های خصوصی و غیر خصوصی همه شما ممنونم. حالا دیگر فکر نمی کنم این دنیای مجازی بی وفاست!!

 

 

+ نوشته شده توسط دریا پری در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:36 |

 

خوب نگاه ام می کردی اگر -

آسمان می شدم

برای تو

که دل ات

پرواز می خواست!

 

 

+ نوشته شده توسط دریا پری در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:6 |

چقدر این سال هشتاد و هفت عجیب است!

 

آن روز که آن طور مظلومانه اعتراف کردم جای دیگری هست که خیلی خیلی خیلی هر از گاهی چند خطی درش می نویسم هیچ فکر نمی کردم اینقدر زود دلم بخواهد یکی از آن هر از گاه ها را رقم بزنم. و بدتر از آن، نه تنها در آن عصر بدجور دل انگیز بهاری نمی دانستم پسورد آن جای دیگر را یادم رفته، که حتی الان هم باورم نمی شود که پسوردش را یادم رفته است. خیلی درد دارد ها! مطمئن نیستم، اما فکر کنم دردش شبیه به احساس مادرهایی باشد که بچه شان جلوی چشم شان پر پر می شود و فقط نشانه هایی و شاید خاطراتی ازش باقی می ماند!! نه ولش کن... اصلا مطمئن نیستم.

 

اگر بدانی... اگر بدانید این روزها چقدر عجیبند. اگر بدانی این روزها چه حس هایی را تجربه می کنم. لحظاتی عجیب و احساس هایی عجیب تر! این روزها همه بیشتر و بیشتر از همیشه مهربانند. این روزها بیشتر از همیشه اس ام اس های مهربانانه برایم می آید، این روزها گویا همه بیشتر دوستم دارند... حتی گویا همه چهره دیگری شده اند. از همکار جدی و فرمالم بگیر تا خانواده ام، تا نزدیکترین و صمیمی ترین دوستانم و تا شماهایی که هر از گاهی لا به لای خاطراتم سرک می کشید و نه بیشتر.

 

این روزها بیشتر از همیشه و همیشه می شنوم که تنها نمان... که بیا اینجا... که عصر برنامه ات چیه... که شب برنامه ات چیه... که مراقب خودت باش... که کاری داری بگو من انجام بدم... این روزها در هزار برنامه سینما و پارک و بام تهران و... غرق شده ام و این روزها بیشتر از همیشه دلم می گیرد و این روزها بیشتر از همیشه تنهایی را دوست دارم و این روزها بیشتر از همیشه دست رد به همه این مهربانی ها می زنم.

 

می دانم، می دانم که درست خواهد شد. که من کنار خواهم آمد. که سخت تر از همه دردهایی که کشیده ام نیست. نه اصلا نیست. حتی مقایسه اش هم اشتباه است، چرا که اصلا درد نیست... می دانم...  می دانم... اما چه کنم که خلا نبودش آنقدر بزرگ است که در تمام روزها و ساعت ها و ثانیه هایم مشهود است، آنقدر که گاهی فکر می کنم قلبم طاقت تحملش را ندارد... که گاهی فکر می کنم اشک هایم تمام می شوند، اما این دل باز نمی شود.

 

شاید نمی فهمی ام... اما او می فهمید.... شاید برای همین لحظه آخر سرم را در آغوشش گرفت و گفت هر وقت خواستی گریه کنی با خودت بگو او که من را گذاشت و رفت ارزش گریه کردن ندارد! برای همین مدام زنگ می زند و مدام می گوید نبینم ناراحت باشی، یا من بر می گردم یا تو را هم می برم... و من مانده ام با دلی که نه طاقت ماندن دارد و نه کششی به رفتن!

 

گفتم که... این سال هشتاد و هفت گویا سال عجیبی است. خیلی عجیب... آن قدر عجیب که من هر روز عصر پشت میزم می نشینم و به انبوه نقشه ها و کارهای روی میزم نگاه می کنم، اما حوصله انجامشان را ندارم.... آنقدر عجیب که وقتی از شرکت بیرون می آیم یک نفس عمیق می کشم و از دیدن برگ های تازه سبز شده ذوق می کنم، اما حوصله و انگیزه قدم زدن و لذت بردن ندارم... آنقدر عجیب که از توجه دوستانم احساس خوبی می کنم، اما حوصله و انگیزه اینکه ساعتی از وقتم را با آنها بگذرانم ندارم و آنقدر عجیب که هیچ جای خاصی نیست که دلم بخواهد برم و هیچ کار خاصی نیست که بخواهم بکنم، اما حوصله خانه رفتن هم ندارم!

 

همه اینها را نوشتم... اشکالی ندارد... اما می دانم که این تنهایی پوئن هایی دارد که باید یکی یکی کشفشان کنم. و می دانم که می توانم... فقط اگر این زمان لعنتی بگذرد... اگر این روزها و شب هایی که چشمان من آماده تلنگری برای فرو ریختن هستند، بگذرند... و اگر من کمی صبور باشم.

 

پ.ن: دوست دارم نظر خواهی را باز بگذارم، اما خواهش می کنم از این جمله هایی که در جلسه های ان ال پی و امثالش به خورد آدم می دهند تحویلم ندهید! نگویید این فرصت خوبیست برای استقلال، نگویید این همه وابستگی خوب نیست، نگویید تنهایی آدم ها را به خدا و به خودشان نزدیک تر می کند، نگویید این مملکت جای ماندن نیست و فرصتی که داری را از دست نده و از این دست حرفها... که من همه اینها را می دانم و مطمئن باشید از کنار هیچ کدامشان چشم بسته و فکر نکرده نمی گذرم. من فقط به زمان احتیاج دارم... و به اینکه صبور باشم. خیلی صبور.

این پست را هم فقط بگذارید به حساب یک احساس نیاز، یک احساس نیاز به حرف زدن با کسانی که شاید کمی و فقط کمی دریا پری را می شناسند... چرا که فردا روز دیگری است، شاید سرآغاز روزهایی که زندگی باید کم کم روی روال عادی اش بیافتد.

 

- یک تشکر خیلی خیلی خاص هم از تو دارم. برای همه این سال ها و برای لحظه لحظه ی این یک هفته. برای محبت هایت و زحمت هایت و دل نگرانی هایت و درک کردن هایت و بودن هایت.

 

 

+ نوشته شده توسط دریا پری در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 19:55 |

                       

 

اهمیت ندارد بخواهی

ابرها

گل ها

ساعات خوشبختی

را بشماری

 

ابرها پراکنده می شوند

گل ها پژمرده می شوند

ساعات خوشبختی می گذرند

 

مهم این است که

آنها را اصلا

ببینی

دریابی

از آنها لذت ببری

آنها را در خاطرت

نگه داری

 

و من می خواهم آنها را نه تنها ببینم که در خوشی داشتن ِ تک تکشان غرق بشم.

...

 

- مادرم می گفت نیمه های یک شب سرد برفی به دنیا آمده ام... و درسته که امشب برفی نمی بارد و مادرم هم نیست. اما، من هنوز خوشی هایی دارم که در لذت خلسه مانندشان فرو روم و ایمان داشته باشم...

برف ها کم کم آب می شود

شب ذره ذره آفتاب می شود

و دعای هر کسی

رفته رفته توی راه مستجاب می شود...

 

- من امشب دوباره به دنیا می آیم!

 

+ نوشته شده توسط دریا پری در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 22:19 |
                       
+ نوشته شده توسط دریا پری در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 17:42 |
 

به بهشت نخواهم رفت

اگر مادرم آنجا نباشد ...

 

+ نوشته شده توسط دریا پری در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 22:26 |

هميشه چيزها آن گونه كه به نظر مي آيند، نيستند 

 

اگر شب براي خوابيدن مشكلي داريد، فقط به ياد افرادي بيفتيد كه جايي براي خوابيدن ندارند. 

 

اگر در ترافيك گير كرده ايد، مايوس نشويد؛ زيرا افرادي در اين دنيا هستند كه تا به حال حتي چيزي در مورد رانندگي نشنيده اند.

 

اگر در محل كار روز بدي را سپري كرده ايد، به فكر فردي باشيد كه بيش از سه ماه است كه بيكار است. 

 

اگر از تيره شدن رابطه خود با فردي كه دوستش دازيد مايوس هستيد، به افرادي فكر كنيد كه هرگز نفهميده اند دوست داشتن و متعاقبا دوست داشته شدن چيست.

 

اگر ماشين شما خراب شده و شما کیلومترها ها دورتر از هر تعميركار و كمكي هستيد، به معلولي فكر كنيد كه آرزو دارد فرصت اين راه پيمايي نصيبش شود.

 

اگر مويي سفيدي در آينه ديده ايد، به ياد فردي بيفتيد كه سرطان دارد و تحت شيمي درماني است و آرزو دارد كه اي كاش موي بيشتري داشت.

 

اگر فكر مي كنيد فردي شكست خورده هستيد و به اين مي انديشيد كه زندگي براي چيست و مي پرسيد " هدف من چيست؟ " شكر گزار باشيد، چون افرادي هستند كه آن قدر زنده نمي مانند كه فرصتي نصيبشان شود.

 

 

+ نوشته شده توسط دریا پری در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 21:23 |